چون کلاس نقشه های نقش او بسیار دید
قطعه باغی چار نبش و چارگوش و خوش قوار
در خیابان های تهران گوشه ی دنجی خرید
آجر و سیمان و آهن شیشه و کاشی و سنگ
در محل گودبرداری به روی قطعه چید
بعد از آنکه برج او در جای خود بالا نشست
مشتری کل بنای او به یک باره خرید
غافل از آنکه وی آهن های بین کار را
همچنان سیخ کباب از لای آن بیرون کشید
از کتاب بهانه
۲۹/۱۰/۸۰
گدای کوی تو هستم، بیا گــــذر کن باز
بر این فتاده به راهــــت، بیا گذر کن باز
منم که آب رخ از کف، چکانده ولیکن تو
به همنشــینی با من، بیا خطــــر کن باز
به مــست بیدل بی دین، ببار نم نم و اما
ز زهــد شیخ ریایی، بیا حــــذر کن باز
چه کلبه های غم آگین، ز گام های تو گلشن
مس وجــود مرا هم، بیــــا و زر کن باز
دو صــد دعای شبانه، اثر نکرده چه گویم
به استجابــت درگــــه، بیا اثــر کن باز
شکست قامـــت قلبم، بهای موم شفایت
و شقه شقه چو "احمد"(ص)، بیا قمر کن باز
بیا و فاصله هـــــا را ، به تنگنای زمانه
نشای جلگـــــه ی دل ها، بیا ثمر کن باز
ز سیل دیده فنا شد، وجود نازک چشمم
به بوی یوسف مصــــری، بیا دگر کن باز
جهان بسان یتیمی، گرسنه غـرق غریبی
تو کوله پشتی "حیــدر"(ع)، بیا ببر کن باز
خموش و سرد و فسرده، چه زنده مرده ی مرده
به جان زنده ی مرده، بیا شـــــرر کن باز
دوباره گویم و گویـم، هزار باره بجویـم
دمی نوای نـــــوازش، بیا بــــر کن باز
بر این فتاده به راهت، بیــا نظر کن باز
گــدای کوی تو هستم، بیا گـذر کن باز
یا صاحب الزمان ادرکنی
16/5/88 تهران
نیمه ی شعبان
آخر فاصله ها میری منو جا میذاری
منو با خاطره ها میری و تنها میذاری
چشم من مرتکب گناه بخشودنیه
دلمو مقابل لشگر غمها میذاری
خودت عاشقم شدی، عاشقی رو یادم دادی
منو سرگردون حل این معما میذاری
فکر نکردی جای خالیت تا همیشه خالیه
چشممو منتظر خورشید فردا میذاری
طعم بوسه هات هنوزم رو لب های منه
بگو کی باره دیگه لب روی لبها میذاری
فکر نکن، فکر میکنم خاطره ها یادت میره
سرتو با سر من نزدیک شبها میذاری
وقتی قرص کامل ماه وسط آسمونه
روی عهدی که با من بستی نگو پا میذاری
عکس چشمای قشنگت رو ماه منتظره
معلومه باز داری تو ، چشماتو اونجا میذاری
دلمو نفرین سختی میکنم تا بمیره
معرفت نداری و دس روی دستا میذاری
تهران- 19/5/88
( آن قصر که بهرام در او جام گرفت آهــــو بچــه کرد و روبه آرام گرفــت)
جعــل سندش نــموده و با رشـــوه همسایه ی ما دویست تومن وام گرفت
*********************
( ای کاش که جای آرمیدن بودی یا ایــن ره دور را رسـیدن بــودی)
یا حداقـــل بعد دو ایستــگاه دگر ایستاده ولی جای کشیدن بودی(نفس)
**********************
تا زنده ی زنده رود شد نصف جهان مــــهد هنر و سـرود شد نصف جهان
افسوس که بعد آن همه سرســــبزی رنجیده ز بوق و دود شد نصف جهان
20/5/88
تهران
بر این فتاده به راهــــت، بیا گذر کن باز
منم که آب رخ از کف، چکانده ولیکن تو
به همنشــینی با من، بیا خطــــر کن باز
به مــست بیدل بی دین، ببار نم نم و اما
ز زهــد شیخ ریایی، بیا حــــذر کن باز
چه کلبه های غم آگین، ز گام های تو گلشن
مس وجــود مرا هم، بیــــا و زر کن باز
دو صــد دعای شبانه، اثر نکرده چه گویم
به استجابــت درگــــه، بیا اثــر کن باز
شکست قامـــت قلبم، بهای موم شفایت
و شقه شقه چو "احمد"(ص)، بیا قمر کن باز
بیا و فاصله هـــــا را ، به تنگنای زمانه
نشای جلگـــــه ی دل ها، بیا ثمر کن باز
ز سیل دیده فنا شد، وجود نازک چشمم
به بوی یوسف مصــــری، بیا دگر کن باز
جهان بسان یتیمی، گرسنه غـرق غریبی
تو کوله پشتی "حیــدر"(ع)، بیا ببر کن باز
خموش و سرد و فسرده، چه زنده مرده ی مرده
به جان زنده ی مرده، بیا شـــــرر کن باز
دوباره گویم و گویـم، هزار باره بجویـم
دمی نوای نـــــوازش، بیا بــــر کن باز
بر این فتاده به راهت، بیــا نظر کن باز
گــدای کوی تو هستم، بیا گـذر کن باز
یا صاحب الزمان ادرکنی
16/5/88 تهران
نیمه ی شعبان
پایم همه روزه در رکاب فقر است
در ظاهر من اگر اثر نیست ز فقر
اینهم ز دروغ بی حساب فقر است
جمعه 88/4/5
تهران
در پاسخ به فراخوان« هالو »
می خوای کاندید بشی اسپانسرت شم
فدای تیپ ِ شیک و وِروِرت شم
برنده گر شدی ، میشم فراموش
اگه باختی دوباره من خرت شم
بیا کاندید نشو گوشن کن چی می گم
همون « هالو» بمون تا چاکرت شم
من و تو اهل ِ شعر و اهل ِ حالیم
چرا باید کمک حال ِ قِرِت شم
بیارم شعری از مرد ِ بزرگی
که تا فانوس ِ راه و رهبرت شم
کلامِ « ایرج » شیرین بیانات
زِ « لـُـر » بشنو که بابِ هِرهِرت شم :
(( سیاست پیشگان در هر لباس اند
به خوبی یکدگر را می شناسند
من و تو زود در شَرش بمانیم
که هم بی دست و هم بی دوستانیم ))
وعده
« دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادی» ؟ کی کجا جرعه ای از آب حیاتم دادی؟
بی خودی شعشعه ی برق اتاقم بردی لامپ کم مصرف ، کم نور ، یه واتم دادی
چه مبارک سحری ؟یا که چه فرخنده شبی آنشبی را که دهان بستی و کاتم دادی
رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی یادگاریست که از مردم لاتم دادی
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد چفیه ام را نستانده ، کرواتم دادی
از چه رو کامروا گردم و خوشدل شبکی مگر از خیل شما ثبت و ثباتم دادی
هاتف آنروز به من مژده این دولت داد که ز « شورای نگهبان» تو براتم دادی
اینهمه شهد و شکر توی خیابان ولوئه دست ارشاد چرا شاخ نباتم دادی
دوش در خواب خردمند کسی گفت مرا حکم آزادی موزون حرکاتم دادی
تا در میکده رقصان و غزلخوان بروم تا خبر از عدم لات و مناتم دادی
شکر شکرانه به شکرانه فشانم چو شبی دلبری همره ویلا و حیاتم دادی
عربی گفت پریشان و پکر دوش بگوش کیش ناداده چرا اینهمه ماتم دادی
همت « حافظ » و انفاس سحرخیزان را به پشیزی نخرم تا درجاتم دادی
« پاپتی» ، قصه ندارد سر خاموشی اگر مستحق باشم و سر را به ذکاتم دادی
4/3/88
تهران
توانایی
هنگامی که جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد شهردار محترم تهران بودند در اولین همایش انشاء ، شرکت نموده و موضوع انشاء را برای معلمان" می توانیم " تعیین نمودند . این سروده در همان زمان در ضمیمه محله هفت روزنامه همشهری با جرح و تعدیل چاپ گردید . و اینک اصل سروده بدون هیچ گونه جراحی :
در نخستین همایش انشاء من شنیدم که با معــلم ها
شهردار عزیز و با همت گفته با اشــک و اندکی رقت ؛
ای معلم که نور امیدی در شب تار ما چو خورشیدی
پروراندی تو نسل انسان را دوست دارم ترا هـــزاران تا
هی بکن فعل خواستن را صرف گرچه صرفی نبرده ای از حرف
کار تو بوده عشق ورزیدن در زمستان گرسنه لرزیدن
آفرین بر تو و مرامت باد لذت پرخوری حـــرامت باد
لیک اما چرا تو مهجوری نکند چیز گرفته رنجوری
تا کی از موجرت هراسانی سفره ات خالی و تو گریانی
بنگر من چو رستم دستان سرخوش و شاد و خرم و رقصان
میدوم هر دم از شعف سویی زده ام اکس دوبله ای گویی
تو ولیکن مصمم و خودجوش بوق سگ تا الی سحر میکوش
ای معلم که جان مایی تو دور واسا جلو نیایی تو
صبر تو صبر حضرت ایوب گرچه هر جای تو شده معیوب
از لب خط جلو نیا هرگز قرمزه خط ندو نیا هرگز
چون شریف و عزیز و دانایی بهتر از بهترین ماهایی
بنشین و نویس انشایی سوژه اش گفته ام ؛ توانایی
چونکه موضوع اون برات سخته پس خیالم ز بابتت تخته
سال ها می روی سر اینکار و قنا ربنا عذاب النار
18/11/83 تهران
دوست طنزپردازم "جناب عالی پیام" کامنتی با عنوان کم کار شده ای برایم گذاشته. که در جواب ایشان باید بگویم؛ من مانند استادم مرحوم "ایرج میرزا"، نمی توانم مرتکب اعمالی بشوم که بگویم:
اینکه طبعم روان شده ست چون آب
علتش را بگویم و در یاب
خورده ام از برای دفع ملال
نمک میوه چارده مثقال
چون گرفته ست تب گریبانم
لاجرم مستعد هذیانم!
روحش شاد
